شکلات تلخ

+ ستاره های سربی

در حیرتم

از تماشای زیبای خفته ای

که تندیس تو را  بر دوش میبرد

از  این فانوس که بر پایش دوختی

میبینم که سوار بر نیلوفر مردابها در آغوش تو میرقصد

از حنجره اش آواز خوانی ات را دیده ام

به سان رهگذاران مست

و صدای شلاق برهنه ات را

بر سرخی گونه هایش شنیده ام

تو اسرار زمین را بر موهایش میبافی

از سینه پر شیرش کودکان تو سیراب میشوند

و هنوز،

 چشمان خفته اش را

مجال تماشا نمیدهی

 

نویسنده : لادن خاقانی ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳
تگ ها:


+  

در یک کالج از دانشجویان خواسته شد تا با حداقل کلمات ممکن داستان کوتاهی بنویسند این داستان باید حول سه موضوع زیر می چرخید:

مذهب 

سکس

راز

داستان کوتاه زیر در کل کلاس  AAنمره ی+ مثبت گرفت

" خدای خوبم، من حامله ام؛  یعنی کار کیه؟

نویسنده : لادن خاقانی ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٩
تگ ها:


+ اینجا تهران است صدای ...

 

 Why men love BITCHESعنوان کتابی است به قلم    SHERRY ARGOV  نویسنده  امریکایی که چند وقتی است بین دوستداران کتاب گل کرده اماترجمه فارسی ان امکان پذیر نیست یا اگر هم باشد مجوزی برای انتشار در ایران ندارد. این کتاب در حال حاضر   همراه مسافرانی که از خارج از کشور برمی گردند اینجا دست به دست می چرخد. 

در اروپا نویسندگان به این فکر میکنند که چرا مردها فاحشه ها را دوست دارند؟ ایااین عشق ورزی قاعده و قانون دارد؟ 

در امریکا باستان شناسان قدم به قدم ردپای تمدن ها ی منقرض شده ای مانند تمدن شگفت انگیز مایاها را دنبال می کنند و به این فکر می کنند که ایا طبق پیش گویی انها زمین تا سال 2012 به انتها خواهد رسید؟

مردم پرو از محققان می پرسند ایا زیبایی انرژی دارد؟ ایا این انرژی رنگ دارد؟اندازه دارد؟ با چشم مسلح قابل دیدن است؟

در نپال و تبت مردم, همان اکثریت سیاه سوخته پابرهنه بی ازار دنبال این هستند که بدانند ایا ازادی بی زمان ومکان رهاشدن در خلقت است؟

و در ایران حافظان بهشت و جهنم,وحشت زده دنبال این هستند که سر هر کوچه و خیابان عربده بزنند که لختی پای بی جوراب و لاک ناخن چه جریمه ای داشته باشد بهتر است تا خدا قهرش نگیرد! و من نمیدانم به این خط که میرسم باید بخندم و یا این توصیف ها گریه دارذ؟

اینجا تهران است، صدای جمهوری اسلامی ایران

صبح اولین روز هفته است، ساعت هنوز 10 صبح نشده که با صدای زمخت - شما بخوانید مثال شیر ژیان- کسی شبیه فروشندگان دوره گرد از عالم رویا به وسط تخت خوابم پرتاب شدم. برادر مسلمانی،- که الهی جوان مرگ نشود- راه پیمایی راه انداخته بودند و لطف کرده هوار میکشیند و فلک را سقف بشکافتند تا شاید خواب زده های از قافله جا مانده ای مانند من رگ غیرتشان را ببینیم و دست از ولگردی در جهنم بر داریم.

تبارک الله احسن الخالقین!

منت خدای را عز و جل که در این دنیای پر نکبت و مبتذل، اگر نان نداریم بخوریم و لب نداریم بخندیم هنوز امثال این خواهران و برادارن وطن پرست را داریم که آماده اند ز گهواره تا گور به راه راست هدایتمان کنند. خدا پدر همگی شان را بیامرزد و با حوریان غزه و بیت المقدس همنشین کند!

هنوز چشم باز نکرده به این فکر میکنم که امثال ما بس که در جمع لکاته ها و ارازل بی دین و بی همه چیز نفس کشیده ایم و بس که گوش وامانده مان از ساز و دهل لس آنجلسی های  اورجینال و وقلابی پر شده که صور اسرافیل هم بدمد محال است که بشنویم و بفهمیم. نمی فهمیم هزار سال بعد ازاین و حتی به زور زره پوش و ضد شورش .

نخواهیم فهمید آنهایی که مهاجرت میکنند تابه گوشه ای از خاک فرنگ پناهنده شوند حتی زیر گدازه های آتش فشان، حتی در کمپ هایی که به لعنت خدا نمی ارزد، حتی زیر دست قاچاقچیان آدم، حتی وسط لنج هایی که هر موجش زندگی و مرگت را ثانیه شماری میکنند چه مرگشان شده که اینجا نمی مانند. مگر شنیدن خطبه های متین نماز جمعه و کشف  ارتباط جغرافیایی بین بلایای طبیعی وارایش زنان  و همینطور زندگی در جوار گشت نسبت  به سبک کر و لال های مادر زاد کجای آدم را به درد می آورد که نمیتوانیم تحملش کنیم..؟؟! .

خوابم می آید و فقط چند ثانیه ای در ذهنم سوال هایی ایجاد شد که بی شک اراجیف مارکداری بیشتر نیست و فقط به ذهن معلول آدم های بی هویتی مثل ما بدحجاب ها خطور میکند.

  1.  پتو را تا دم گوشم بالا میکشم وزیر آن تاریکی مطلق به خودم میگویم: عزیزم! به چه لحجه قومی و قبیله ای باید به شما بگویند امروز همان فردایی نیست که  دیروز - خواه بهمن 57 باشد یا 22 خرداد 88- منتظرش بودی، امروز هر روزی که هست به امثال شما اصلا ربطی ندارد. شما موظفید حجابتان را رعایت کنید, چون اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران.
نویسنده : لادن خاقانی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۳
تگ ها:


+ جذاب باش یا بمیر

 

   

 

    

         خخخنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی برم.

 روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

 ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش...

 

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

 کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

 هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

 بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:

همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

 گفتم نه ‍‍!

گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟

گفتم: نه

 گفت: اصلا عاشق بودی؟

گفتم: نه

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟

با درماندگی گفتم: آره، ...... نه، ..... نمی دونم !!!

 

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ....

 حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

 ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟

جواب دادم: نه !

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی

 

نویسنده : لادن خاقانی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٤
تگ ها:


+  

حیرت کردم.  نه...!  فقط همین نبود .

شوک یکباره  خبر مرگ مایکل جکسون ، اسطوره موسیقی پاپ  سه دهه اخیر که طبق معمول از جارچی خانه – خواهرم- شنیدم انقدر غافل گیر کننده بود که چند دقیقه ای بین اصوات و ادراک ماجرا معلق مانده بودم.

یعنی میتوانست یک شایعه دهان پر کن و جنجالی از دنیای هنر باشد؟  از روحیه دمدمی مزاج و غیر منتظره هنرمندان  این شوخی ها بعید نیست.سایت های خبری اینترنتی را باز میکنم. خبر اول یاهو   king pop dead  ، بعد بی بی سی، جستجوی تیتر خبری مرگ مایکل جکسون در گوگل که به سرعت صفحه کاملی  با این عنوان پر میشود، سایت ایرانی بالاترین، ودر نهایت ویژه برنامه تلویزیون های خارج از کشور همه یک حرف را میزنند. شایعه ای در کار نیست. حالم گرفته میشود.

نمیفهمم چرا با این همه تصویری که هر روز و هر ساعت از نیستی و خواب ابدی دریافت میکنیم ، این کوچه قدیمی بن بستی ندارد. نمیگویم چرا مرگ تمام نمیشود، میپرسم چرا فهم ماهیت مرگ هنوز و همچنان پس از گذشت هزاره ها بین سلول های خاکستری مغزمان حل نمیشود؟ شاید به این خاطر است که ما از خود زندگی هم درک درست و سرراستی نداریم تا چه برسد به مرگ که حضوری مرموزو اسرار امیز دارد.

از خواندن تفسیر خبری سایت بالاترین خنده ام میگیرد! نوشته حالا چه وقت مردن بود اقای مایکل جکسون؟ با خودم میگویم به قول مثل فارسی خودمان این شتری است که در خانه همه را میزند. غیر منتظره که خبر نمیکند و باز به قول فروغ "همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق میافتد" خواه وسط هیاهوی ناتمام حوادث انتخابات و شورش های خیابانی حاکم بر ایران باشد یا هر جای دیگر این سیاره متشنج.

به هر حال متاسف شدم عمیقا". اگر چه جکسون  خواننده محبوبم نبود، ولی قبول دارم پدیده  یکه تاز و بسیار خلاقی بود که ازسال 1971 به بعد دنیای موسیقی پاپ را حتی بیش از ابر ستاره ای به قدرت الویس پریسلی یه اتش کشید.

در مقابل حضور بی رقیب او، حتی جانت جکسون با وجود سرازیر کردن دلارها و تلاش برای خلق کلیپ ها ، تورهای دور دنیا و انتشار البوم های پر زرق و برق نتوانست سر سوزنی جا پای برادر بی رقیبش بگذارد.

شعبده بازی مسحور کننده جکسون و گروهی که روی صحنه کنسرتهایش حاضر میکرد بی اغراق آن قدر متقاوت بود که پدران نسل ما نتوانستند از چتر شهرت نجومی پسرک سیاه پوستی بگریزند که با موهای وز وزی و اندامی استخوانی کنار رییس جمهور امریکا قدم برمیداشت وصدای جیغ ممتد  طرفدارانش هر بینندهای را شوک میکرد.

در اولین ساعات مرگ اسطوره پاپ دنیا ، دلیل مرگ او نارسایی تنفسی و ایست قلبی اعلام شد،  انهم زمانی که کمتر از یک ماه تا شروع تور بین المللی king pop که قرار بود از لندن اغاز شود باقی مانده بود.  گفته شده بود  جکسون 50 ساله قصد داشت با اجرای این تور جهانی  خود را بازنشسته کند اما زندگی نه تنها او را از صحنه صدا جدا کرد، که استعفای ابدی او را پذیرفت.

 

از این پس برای تماشای تصویر خواننده Billy Jin، Thriller، I'm Bad  باید سری به موزه مادام توسو بزنیم. هرچند مجسمه اسطوره موسیقی پاپ قرن اخیر این بار بین هوادارن بیشمارش پلک هم نخواهد زد.

 

 

 

نویسنده : لادن خاقانی ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٦
تگ ها:


+ به تعدادی قرص جوشان نیازمندیم

چند وقته باز دست و دلم مثه چوب خشک شده. چیزی به مغزم نمی رسه

هر چی می نویسم یه جایی گم و کور می شه. انگار کلمات  گنگ و خواب زده از دستم فرار میکنن.

مدتی یه برای وبلاگی که دوسش داشتم حتا یه کلمه هم ننوشتم. به صفحه کامپیوتر که میرسم اگه بد و بیراه نگم ، خمیازه میکشم.

فیلم دیدن شده مثه دیازپام.. نه، یه چیزی شبیه انتی بیوتیک ساعتی.. شایدم چرک خشک کن.

سال عوض شده، به قول ترانه تکراری این روزها: امده نوروز در ایران زمین/ اسمان شد رشک فردوس برین/ بوی نارنج و ترنج و عطر بید / میتوان از تربت حافظ  شنید

سال رو کم و بیش اروم شروع کردم، لباس نو هم خریدم، هفت سین پرو پیمونی هم رو میز اشپزخونه پهن کردیم، هزار تا اس ام اس تبریک هم گرفتم و فرستادم.

روزهای اول هر سال شبیه قرص ویتامین که میندازی تو یه لیوان اب شروع میشه. بعد کم کم کف میکنه و از حس می افته و به چند تا حباب ختم میشه.

هنوزم مثه سالهای قبل دلواپس قصه هایی هستم که داستان واقعی شون رو به چشم دیده بودم ولی به جای نوشتن تو دلم حبس کردم. تعداد شعرهام زیاد شده ولی چند وقتیه هوس ترانه سرایی به سرم زده هرچند این کاره نیستم.

هنوزم دلم میخواد پشت دوربین بایستم و فیلم نامه دست نوشته خودمو کارگردانی کنم، چون همه سال های دبیرستان دلم میخواست سینما بخونم،  که اونم نشد.

دلم میخواست ماجراجو بشم. یه کوله پشتی بردارم و بزنم به دل جنگل و بیابون. راه بیفتم تو قبیله اپاچی ها

 و کولی ها .. نیم تنه ببر بپوشم و دندون مار اویزون گردنم کنم. دلم میخواست مثه کیمیاگر قصه کوئیلوراز باد و بارون و هفت دریا رو کشف کنم...

ولی الان به جای کشف اکسیر حیات تو 31 سالگی شوالیه تاریکی نگاه میکنم ، تنهایی پر هیاهو میخونم ، دنبال کار ثابت تو یه شرکت خصوصی میگردم و شبا به اینه اتاقم زل میزنم.

 گاهی هم جملات قصار نابی به ذهنم میرسه که مینویسم و میکوبم به در و دیوار اتاقم و کی باهاش حال میکنم.

نمیدونم چند نفر مثه من هر روز نگران کم شدن و گم شدن چیزی هستن که درست نمیدونن چیه! شاید میل ناشناخته ای به زندگی باشه یا فاصله سفیدی بین امیدواری و بی انگیزه گی.. شایدم همون حباب هایته قرص جوشانه که داره تو اب حل میشه. هر چی هست درست نمی شناسمش.

 دوباره به دعا کردن رو اوردم، بدون اینکه مذهبی رودنبال کنم. ادم وقتی بلد میشه با خودش بلند بلند حرف بزنه انگار با جنونی که نمیدونست کجا قایمش کنه تصفیه حساب کرده..تصاویر ذهنی میسازم و میخوابم.

خوابیدنی که ساعت یبداریش دست خودمه، چون اصلن خواب واقعی نیست ، قرنطینه احساساته.

یه جفت کتونی نو هم خریدم، یعنی اینکه بچرخ تا بچرخیم و نترس که به تعداد کافی قرص جوشان برای ادامه سال وجود داره...

 

نویسنده : لادن خاقانی ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٩
تگ ها:


+ اخرین وسوسه قابیل

  سپیده که سر زند

آخرین بت نادیده را سلام خواهم گفت

به لطف کوچ قبیله قابیل

کوچه تنگ این جهان آتش فشان شد

و وارثان هابیل

 جفت گیری کلاغ ها را شب زنده داری کردند

سپیده که سر زند

 باید برای ارواح جنگل خیرات بدهیم 

اگر چشمه ها خشک شود

 وچا ه های نفت  ته بکشد

هیزم های که از جهنم به ارث بردیم

اجاق خانه هایمان را  کور نخواهد کرد ...

 

نویسنده : لادن خاقانی ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٥
تگ ها:


+ ساعت کوکی

 

تو که نباشی چه فرق می کند روز یا شب؟

 

ساعتها را سر می برم

 

خون عقربه ها میپاشد روی دست هایم

 

صورتم را می پوشانم

 

ودر عمیق ترین فنر تخت خوابم قایم میشوم

 

میخوابم،

 

قد هزار سال یا بیشتر

 

صبح وقتی طلوع میکند که تلفن جیغ بکشد!

 

دیشب خواب دیدم

 

عقربه های ساعت کوکی را

 

سر بریده ام.

 

از دفترشعر"مزامیر برهنگی" – ابان 84

 

 

نویسنده : لادن خاقانی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۳
تگ ها: